جناب دکترسروش در سه جلسه سخنرانی خواسته است مواردی از خرافه و خرافه گویان را بیان کند تا دین آلوده شده به خرافه ها را پالوده کند دریغا خود خرافه ها، بافته است. در این یادداشت خواهید دید که دکتر سروش فقط با استناد به ابیاتی از مثنوی اصل وجود ابلیس و شیطان را انکار کرده است و قصه سجده نکردن ابلیس برای حضرت آدم را ، خیالی و افسانه ای دانسته است و سپس آن ابلیس و شیطان خیالی را مقدست ر از هر مقدسی می داند ! او شیطانها را مقدس تر می داند چون بر این باور است شیطان بر آدم سجده نکرد تا به خدا و همه خلایق بفهماند که شیطانها در حدی نافشان با مهر خداوند بریده شده است که فقط و فقط برای خداوند سجده می کنند!
او میگوید مهمترین مخزن خرافه، قوه خیال است که در قوه عقلیه تصرف می کند.این از تصرفات قوه خیال است که میگوید شیطان کسی است و وجود خارجی دارد. قصه و قضیه شیطان و سجده نکردن او بر حضرت آدم ،یک حادثه تاریخی نیست که در اول تاریخ اتفاق افتاده باشد. اصلا داستان جوری دیگر است قصه شیطان و آدم یک تاتر است آنهم تاتری که ازلی و ماورای تاریخ است. دقیقا یک قصه ای همانند رستم و اسفندیار است.او میگوید در این تاتر حضرت آدم و شیطان فقط یک سناریو نوشته شد و آن اینکه شیطان می بایست در مقابل حضرت آدم سجده نکند تا طبق نقشه خداوند آدم و آدمیان به زمین بیایند وگرنه نسلی برای بشر به وجود نمی آمد و بهشت و جهنم نیز تعطیل می شد.
او میگوید: اگر موشکافی نکنید میگویید شیطان یک شخص ایستاده است و انسان را وسوسه میکند و حال آن که خداوند اصلا شیطان را نیافریده است او انسان را با «نفس اماره» آفریده است ولی متاسفانه قوه خیال از موجودات و این نفس اماره شیطان می سازد! دکتر سروش برای حق بودن این نظریه از موشکافی مولانا میگوید و میگوید مولانا که در موشکافی نظیر نداردنفس اماره راهمان شیطان میداند از اینرو میگوید:
نفس و شيطان هر دو يک تن بوده اند
در دو صورت خويش را بنموده اند
چون فرشته و عقل که ايشان يک بدند
بهر حکمت هاش دو صورت شدند
دشمني داري چنين در سر خويش
مانع عقلست و خصم جان و کيش
جناب دکتر سروش باز برای پیچیدگی مساله شیطان تاکید میکند و می گوید همین مساله شیطان باعث پیدایش علم کلام شده است و این مساله در حدی پیچیده است که فخر رازی در مفاتح الغیب میگوید اگر جن و انس بگویند چرا خداوند شیطان را آفرید و چرا به شیطان گفت در مقابل آدم سجده کند، و در عمل نیز حق سجده کردن ندارد و چون سجده نکرد آدم به زمین بیاید و تا روز قیامت بنی آدم را فریب بدهد، هر گز نمیتوانند برای این کار و دستور غیر اخلاقی و غیر عادلانه خداوند پاسخی بدهند!
جناب دکتر سپس به ابیاتی که به نام معاویه و شیطان در مثنوی آمده است اشاره میکند که معاویه به سربازان و نگهبانان کاخش گفت میخواهم بخوابم و کسی را به درون کاخ راه ندهید.درها بسته میشود و معاویه در خواب عمیقی فرو رفت اما شبحی او را از خواب بیدار کرد! معاویه متعجبانه گفت همه درهای کاخ که بسته بود تو کیستی و چگونه وارد کاخ شدی؟! او جواب میدهد ابلیس هستم وقت نماز شده است بیدارت کردم نمازت را سر وقت بخوانی! معاویه گفت تو حیله ای و نقشه ای دیگر در کار داری و گرنه تو و بیدار کردن من برای نماز اول وقت؟!
معاویه از دلسوزی شیطان تعجب میکند و ابلیس جواب میدهد ناف ما شیطانهابر مهر خداوند بریده شده است و در قصه من و آدم که یک تاتر بود خداوند برای من شیطان فقط یک سناریو نوشتهبود و آن سجده نکردن بود و نقشه و دست باف خداوند این بود که ما شیطانها فقط برای خداوند سجده کنیم!
ناف ما بر مهر او ببریدهاند
همچو شرط عطسه گفتن دیر زی
چونک بر نطعش جز این بازی نبود
گفت بازی کن چه دانم در فزود
آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم میچشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
نقد و بررسی :
این گفتار جناب دکتر سروش دارای جوابها و اشکالات متعددی است که به برخیها اشاره خواهد شد:
یکم:
همه میدانیم دکتر سروش شیفته ی مولانا و مرام اوست.دکتر میگوید مولانا بر این باور است وحی قطع نشده است و مثنوی قرآن فارسی مسلمانان است از اینرو چون فرزند مولانا به مولانا می گوید برخی می گویندمثنوی تو قران فارسی است و ما گفتیم این را نگویید مولانا می گوید آنها درست می گویند!
دکتر سروش میگوید: در مقدمه بلند مثنوی در دفتر اول همان صفاتینوشته شده است که در باره قران کریم نوشته شده استصفاتی چون لایمسه الامطهرون، یضلّ به کثیرا و یهدی به کثیرا و قرآن کریم حال انبیا را بیان میکند:
هست قرآن حالهای انبیا
ماهیان بحر پاک کبریا
و این وصف خود مثنوی نیزهست مولوی می گوید:
ما چه خود را در سخن آغشتهایم
کز حکایت ما حکایت گشتهایم .
دکتر سروش چنان دلداده مثنوی و مولاناست که توسل و زیارت معصومین(ع) را مورد انتقاد قرار میدهد و میگوید خلوتی و تعطیلی مساجد از عوارضات این زیارت وتوسل هاست ولی خود به زیارت قبر مولانا می رود و در نهایت دیگران را از زیارت و توسل و رفتن به حرم حضرت معصومه(س) و مسجد مقدس جمکران منع و به مولانایی شدن تشویق میکند!
مولانا و مثنوی او چنان در تار و پود دکتر سروش نفوذ کرده است که در عمل مولانا و مثنوی را معصوم می شمارد! ای کاش محبت مولانا و مثنوی فقط در این حد دکتر سروش را مقهور خود کرده بود او چنان مثنوی تبار شده است و مثنوی را محور و مدار حق می پندارد که حقیقت و وجود شیطان را انکار میکند و میگوید چون در ابیاتی از مثنوی آمده است شیطان همان نفس اماره است پس قصه و قضیه سجده نکردن ابلیس برای حضرت آدم چون داستان رستم و اسفندیار است!
واقعا چه زیبا فرمودهاند پیامبر عزیز اسلام که :حُـبّ الشَّـیءِ یُعـمـی و یُـصِـمّ؛ علاقه به چیزی، انسان را کور و کر میکند.و به بیانی قدرت درک واقعیت را از او میگیرد.
جناب دکتر! در حوزه های علمیه مرجع درست بودن و نبودن روایات ،عرضه بر قرآن کریم است و هیچ عالم و یا روشنفکر آلوده به غربی هم نگفته است معیار صدق و کذب محتوای آیات اشعار مولانا و کتاب مثنوی معنوی اوست.
دوم:
جناب دکتر! ظاهر و باطن آیات قرآن کریم، بودن و آفریده شدن ابلیس و شیطانها را ثابت کرده است و عالمانی که به عظمت قرآنکریم واقفند و متخصص تفسیرآیات الهی هستند همه و همه داستان دستور خداوند به ابلیس برای سجده در مقابل حضرت آدم را داستانی راستان و واقعی میدانند نه افسانه و سمبلیک . چگونه میتوان آن را افسانه دانست در حالی که در63آیه از آیات قرآن کریم نام شیطان و در 11آیه نام ابلیس و در 17آیه نام شیاطین ذکر شده است وآیات متعددی از قرآن کریم گویای این نکته اند که ماده اولیه شیطان آتش بوده است.1 وقتی قرآن خدا، می فرماید ماده اولیه شیطان از آتش بوده است ولی انسان از خاک آفریده شده است چگونه می توان گفت شیطان همان نفس اماره است و اصلا موجودی به نام شیطان وجود خارجی ندارد؟!
جناب دکتر! آیاتی از قرآن کریم ابلیس را از طایفه جن ها میداند: «و اذقلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الاّ ابلیس کانَ من الجنّ ففسق عن امر ربّه.»[2] وقتی که ابلیس از طایفه جن است چگونه ابلیس همان نفس اماره ی انسانی خواهد شد که جنسش از جن نیست؟!
سوم:
خداوند از شیطان سؤال میکند چه چیزی مانع سجده کردن تو بر آدم شد او میگوید: «انا خیرٌ منه خلقتنی من نارٍ و خلقته من طینٍ.» در جای دیگر میگوید:«ءَاسجدُ لمن خلقت طینا»[3]یاللعجب وقتی قرآن کریم میفرماید خود شیطان هم خلقت خود را از آتش، و خلقت آدم را از خاک میداند. با این حال چگونه دکتر سروش میگوید شیطان همان نفس اماره آدمی است و غیر از نفس چیزی دیگری به نام شیطان وجود ندارد؟!
آیا با وجود چنین نص هایی که هم دلالتشان قطعی است و سندی قطعی دارند، میتوان گفت موجودی به نام شیطان نداریم وقوه خیال چیزی به نام شیطان را خرافه ای درست کرده است و سپس نتیجه بگیری پس همه روحانیت عوام هستند و...؟!
چهارم:
در قرآن کریم آمده است وقتی شیطان به علّت سجده نکردن در مقابل انسان از پیشگاه الهی رانده شد به خداوند گفت: پروردگارا! تا روزى که انسان ها برانگیخته مى شوند به من مهلت و عمر بده. خداوند فرمود: «فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ * إِلىَ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم[4]؛ تو از مهلت یافتگانى، تا زمانى معین و معلوم» طبق تفسیر و نظریه دکتر سروش باید گفت نفس اماره انسان از خداوند خواست تا روز موعود زنده بماند!
آیا چنین تحلیلی با روح و متن و ظاهر این آیات سازگاری دارد؟! از سویی آیا خرد پسند است در توصیف داستان حضرت آدم علیه السلام بگوییم شخصیت آدم ، شخصیت خارجی بوده و اشاره به فرد خاصی دارد اما بقیه حوادث جنبه رمزی و افسانه ای و نفس اماره ای دارد؟!
پنجم:
اگر بخواهیم باب تأویل را هر جا که خواستیم باز کنیم ، دیگر هیج اصل مسلم و قانونی ثابتی در شریعت برای ما باقی نمی ماند زیرا هر کس به میل خودش آیات و روایات را تأویل و توجیه خواهد نمود .
ششم:
چون جناب مولانا در مثنوی جبرگرایی را ترویج کرده است و دکتر سروش نیز بیش از اندازه مرید مثنوی شده است در مساله سجده نکردن شیطان برآدم جبر گرا شده است و میگوید سجده نکردن شیطان برای حضرت آدم سناریوی خود خدا بوده است! جناب دکتر سروش باید توجه کند که :
به عنبر فروشان اگر بگذری
شود جامه ی تو همه عنبری
وگر تو شوی نزد ِ انگشت گر
از او جز سیاهی نیابی دگر
جناب دکتر سروش چون به زیارت نامه امیرالمؤمنین(ع) در مفاتیح می رسد جمله«الانزع البطین» را به اشتباه کچل و شکم گنده ترجمه میکند و سپس از مردود بودن همه ی مفاتیح و همه کتابهای روایی و دعایی و...میگوید و همه روحانیت را عوام مینامد و... و سپس میفرماید اصلا چرا ما فارس زبانان باید به عربی دعا بخوانیم ؟! او میگوید خودم کتاب دعایی به زبان فارسی نوشته ام و آن را تقدیمتان خواهم کرد! نمی دانم آیا با قرآن عربی چه خواهند کرد؟! آیا باید قران کریم را بست و قرآن فارسی سروش که مثنوی است خواند؟!
ای کاش از جناب دکتر می پرسیدند حتی اگر در کتابی یک جمله یا یک دعایی سند نداشته باشد و یا به غلط چاپ شده باشد آیا باید همه کتاب خرافه حساب شود؟!
آیا در کتاب مثنوی ابیات خرافه ای وجود ندارد ؟اگر دارد که قطعا دارد چرا از کنار گذاشتن مثنوی چیزی نمیگویید؟!
اکنون چند بیت شعررا از کتاب مثنوی که دلپسند جناب سروش است تقدیم میکنم تا خواننده قضاوت کند که آیا طبق مبنای سروش که به مفاتیح الجنان و حاج آقا انصاریان و...می تازد با مثنوی و سروش چه باید کرد و چه بایدگفت ؟
1-مثنویی که اصول مهمی ازمعرفت اندیشی دکتر سروش از آن گرفته شده است دلداده ابوبکر و عمر است:
چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدیق شد
چون عمر شیدای آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد[5]
2-جناب مولوی ابن ملجم قاتل امام علی(ع) را تبرئه میکند و معتقد است که ابن ملجم آلت دست خداوند بوده و گناهی مرتکب نشده است و به همین خاطر هم خود علی بن ابیطالب (ع) شفاعت او را خواهد کرد!
هیچ بغضی نیست در جانم ز تو
زانک این را من نمیدانم ز تو
آلت حقی تو فاعل، دست حق
چون زنم بر آلت حق طعن و دق
لیک بی غم شو شفیع تو من
خواجه روحم نه مملوک تنم
3-مولانا میگوید: زیارت شهدای کربلا و رفتن به بارگاه سیدالشهداء خیره سری و گستاخی است زیرا آنچه از ایشان به جا مانده (اگر به جا مانده باشد) مو و استخوانی بیش نیست و زیارت این استخوانها سالک را به سر منزل مقصود
نمی رساند!.
هین مدو گستاخ در دشت بلا
هین مرو کورانه اندر کربلا
که زموی و استخوان هالکان
می نیابد راه پای سالکان
4-او معتقد است کسانی که عمری برای امام حسین علیه السلام عزاداری کرده اند در خواب غفلت به سر برده اند و حقیقت عاشورا را نفهمیده اند!
خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید اى خفتگان
زانکه بد مرگى است این خواب گران
علامه جعفری در نقد و شرح خود بر مثنوی مولوی، با اعتراض بر مضامین اشعار مولوی درباره تخطئه عزاداری شیعیان در روز عاشورا، موارد متعالی و معنوی بسیاری را به طور مشروح بیان می کند. مواردی که مولوی می توانست با الهام گرفتن از وقایع کربلا در قالب شعر پیاده کند.علامه در این زمینه می نویسد:«آن چه که جلال الدین با نظر به چشم انداز کارى که در باره انسانیت ( هیومانیسم ) محض ، یا انسانى – الهى، پیش گرفته بود ، مى توانست از داستان کربلا بهره بردارى کند ، مطالب زیر را که شمه اى از عناصر و واحدهاى داستان مزبور (تاریخ واقعه کربلا) است ، مطرح نموده و حقایق فراوانى را از واقعیتهاى قطعى نه از قصه هاى تمثیلى و ثابت نشده به فرهنگ مطلوب بشرى عرضه کند» [6] استاد جعفری در ادامه به شدت بر مولوی اعتراض کرده و می نویسد: اگر گذشتن و انقراض حادثه ی کربلا بتواند دلیلى به عدم لزوم یادبود آن داستان باشد، حتى جلال الدین هم نمى تواند بگوید تنها به حال خود گریه کنید، زیرا چنانکه داستان خونین کربلا گذشته و به سلسلهء ابدیت پیوسته است هم چنین تبهکارى ها وگنه کارى هاى ما نیز به حکم
هر نفس نو مىشود دنیا و ما
بىخبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوى نو نو مىرسد
مستمرى مىنماید در جسد
گذشته و به پشت پردهی طبیعت خزیده است، دیگر جایى براى گریه نمى ماند. اگر بگویید: گریه توام با توبه و بازگشت، کثافتها و لجنهاى روح را شستشو مىدهید، مىگوییم: گریه بر داستان نینوا نیز کثافتها و لجنهایى را که به روى انسان و انسانیت با دست تبهکاران کشیده مىشود، شستشو مىکند و مىگوید: روى انسان را پاک نگه بدارید… جلال الدین دو موضوع فرد و اجتماع را در این داستان بهم مخلوط نموده و به نتیجهء نادرستى رسیده است.[7]
5-تکفیر پدر امیرمومنان توسط مولوی
بسیاری از اهل سنت در ایمان ابوطالب مطالب زیبایی نوشته اند . ابن الحدید در این مورد می گوید : ولولا ابوطالب وابنه لما مثل الدین شخص و قاما (فذاک بمکه آوی و حامی – و ذاک بیثرب جس حماما )یعنی اگر ابوطالب و فرزندش نبودند دین اسلام نمی توانست اعلام موجودیت کند پس ایندو قیام کردند ابوطالب در مکه پیامبر را حمایت همه جانبه کرد (و علی علیه السلام ) در مدینه با شجاعت خود به اسلام حیات بخشید .[8]
ولی مولوی بی ادبی کرده و کامه اختیارات خبیث را برای ابوطالب به کار می برد . حال اگر عده ای از مخا لفین مولوی همین نسبت را به مولوی بدهند فریاد واعرفانا عده ای بلند می شود ! مولوی میگوید :
خود یکی بوطالب آن عم رسول
می نمودش شنعه ی عریان مهول
گفتنش ای عم یک شهادت تو بگو
تا کنم با حق خصومت بهر تو
گفت لیکن فاش گردد از سماع
کل سر جاوز الاثنین شاع
من بما نم در زبان این عرب
پش ایشان خوار کردم زین سبب
لیک گر بودیش لطف ما سبق
کی بدی این بد دلی با جذب حق
الغیاث ای تو غیاث المستغیث
زین دو شاخه ی اختیارات خبی
( مثنوی دفتر ششم .195 )
6-بی ادبی های مولوی
حرف های رکیک وی چه در آثار و چه در زندگی روزمره انسان را به تعجب وا می دارد .استفاده از قبیح ترن کلمات در مثنوی انسان را متحیر میکند . کلماتی که برخی از آنها را مردم کوچه و بازار نیز قبیح می دانند و استعمال نمی کنند .
تا نیاری سجده نرهی ای زبون گر پپیمایی تو مسجد را به ک و ن
دفتر پنجم . 875
دست زن در کرد در شلوار مرد( اسم آلت مرد ) . او بر دست زن آسیب کرد[9]
آوردن کلمات رکیک و نام اعضای جنسی مرد و زن بارها در اشعار مثنوی نشانه چیست و این است قرآن فارسی و وحی قطع نشده؟!
به بیتهای زیر از مثنوی مراجعه بفرماید تا عیار مولانا و مثنوی این قران فارسی دکتر سروش آفتابی شود:
دفتر پنجم مثنوی ( بیت ) 3390 – دفتر پنجم مثنوی ( بیت ) 857 – دفتر پنجم مثنوی ( بیت ) 1420 ـ دفتر پنجم 2497 – دفتر پنجم 2200 – دفتر پنجم 3334
7-رقص سمع ، نماز مولوی ؟ !
مولوی قبل از ملاقات با شمس بنابر شهادت کتب تاریخی و حتی فرزند مولوی اهل سماع و شعر و نی و رباب نبوده است .اما می بینیم که ملاقات با شمس چنان وی را تحت تأثیر قرار می دهد که زندگی وی غرق غنا و موسیقی ورقص و آواز می گردد به طوری که حتی بسیاری از نزدیکان او ناراحت می شوند.رقص و غنایی که هیچ پیغمبر و یا وصی پیامبری آنرا انجام نداده است. شمس سماع را برای اولیای صوفیه فریضه و واجب میداند.دستوری که دین و کتاب و سنت با تمام قوا آنرا تکذیب می کند .مولوی را میتوان مروج و استاد بلا منازع سماع دانست.رقص سماع در نزد مولوی بسیار قرب آور است و حتی آنرا از نماز بیشتر دوست دارد.در همین زمینه در مناقب العارفین آمده است که: روزی در بندگی مولانا رباب ( نوعی آلت موسیقی ) میزدنداز نا گاه عزیزی در آمد که اذان می گویند لحظه ای تن زد و فرمود: نی نی آن نماز دیگر است این نماز دیگر ، هر دو داعیان حقند ، یکی ظاهر را به خدمت می خواهد ( نماز ) واین دیگر ( سماع ) باطن را به محبت و معرفت حق دعوت می کند[10]
چه کسی قبول می کند مولوی عارف بزرگی باشد و بعد وقتی از شراب خانه ارمنی ها صدای موسیقی بشنود در میان کوچه و بازار بر قصد و لباس خود را به ارمنیان شراب خانه ببخشد.[11]
آخرین نکته
مرحوم آیه الله سید عز الدین زنجانی شاگرد برجسته علامه طباطبایى مینویسند:«این فخر رازی و آن ابن عربی، غزالی و هم چنین مولوی و امثال او، به قدری گمراهند که ضلالتشان از عمیقترین ضلالتهاست. اینها هم در علم و هم در ریاضت تلاش کردهاند، گاهی هذیانهای عجیبی میگویند و تعریفهای فراوانی از دشمنان خدا، مانند طلحه، زبیر و معاویهمیکنند.»[12]
[1]التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،ج6،ص68
[2]سوره کهف/آیه 5 چنان که ملاحظه میشود، این آیه شریفه، ابلیس را از جن میداند. ابلیس اسم خاص همان شیطانی است که اغواگر حضرت آدم بود و خدای تعالی در قرآن گاهی با عنوان ابلیس و گاهی با عنوان «شیطان» از او نام میبرد.
[3]اسراء: 61
[4] سوره ص، آیات 79-81
[5] مثنوی دفتر دوم 922
[6] محمد تقی جعفری، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى جلال الدین محمد مولوى، انتشارات اسلامی، تهران، ۱۳۵۳ ش، ج ۱۳، ص ۳۰۷
[7] محمد تقی جعفری، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى جلال الدین محمد مولوى، انتشارات اسلامی، تهران، ۱۳۵۳ ش، ج ۱۳
[8] نقد مثنوی ، ص 206
[9] دفتر پنجم . 3334
[10] ص 395
[11] مولانا جلال الدین ص 309
[12] تفسیر سوره مبارکه حمد، تألیف سید عز الدین زنجانی، ص ۱۳۹