استاد قرائتی فرمودند

یک روز جمعیتی در سالن نشسته بودند و منتظر امام بودند. من خواهش می‌کنم این را برای دیگران هم نقل کنید که ما چطور فکر می‌کنیم در مورد حق الناس و امام چطور فکر می‌کرد. مردم منتظر بودند امام بیاید نماز بخواند، امام آمد پشت در یک مقدار به کفش‌ها نگاه کرد و یک تأملی کرد و فرمود: بگویید: نماز را فرادی بخوانند! من برای نماز نمی‌آیم. گفتند: چرا؟ منتظر شما هستند. فرمود: این همه کفش است. من باید پایم را روی کفش مردم بگذارم، حق الناس است. کفش مرا را له کنم و بیایم نماز جماعت بخوانم؟ این کار را نمی‌کنم. گفتند: ما کفش‌ها را کنار می‌زنیم. کاری ندارد. فرمود: وقتی کفش‌ها را کنار بزنید، وقتی برگشتند، باید دنبال لنگه کفش‌شان بگردند. باز عمر مردم بیت المال است. من نمی‌خواهم عمر مردم را تلف کنم. الآن من که در تلویزیون حرف می‌زنم ضامن عمر مردم هستم. اگر یک چیزی نگویم که مفید باشد، عمر مردم را تلف کردم. اصلاً امام که پیروز شد نه حزب داشت و نه ارتش، نه سپاه داشت. عامل موفقیت امام همین چیزها بود.

مسأله دوم خاطره‌ای بود که حاج حسن آقا نوه امام در اجلاس نماز نقل کرد. ایشان گفت: من تازه به تکلیف رسیده بودم و هوا گرم بود. امام می‌خواست نماز بخواند. من رفتم نماز بخوانم امام فرمود: تو نمی‌خواهد جماعت بخوانی، چون نوجوان هستی. تازه سال اول تکلیفت است، شما اول افطار کن و بعد نماز بخوان. گفت: آقا می‌خواهم جماعت بخوانم. گفت: خوب بخوان. مغرب را خواندیم، عشاء را فرمود: من دعا می‌خوانم و تو برو افطار کن و برگرد. یک چیزی بخور! می‌گفت: من رفتم سرگرم افطار شدم، یادم رفت امام منتظر من است. تقریباً یک ساعت و نیم طول کشید. یادم آمد امام فرمود: من منتظر هستم تو بیایی. گفتم: دیگر یک ساعت و نیم که منتظر نشده است. حتماً نماز را خوانده است. رفتم دیدم امام نشسته است. گفت: چقدر افطاری خوردن طول کشید. گفتم: منتظر بودید؟ گفت: بله! یک نفر هم به یک نفر اقتدا کند، 150 رکعت می‌شود. https://telegram.me/seratsadegh

آقای پزشکیان در اجلاس نماز گفت. چون در اجلاس نماز افرادی که چهره فرهنگی است، دانشجو دارند، طلبه دارند، آموزش و پرورشی هستند، در ارشاد هستند، صدا و سیما هستند، می‌آیند. داریم اگر یک نفر به یک نفر اقتدا کند، نماز جماعت یک نفری، یک رکعت 150 رکعت می‌شود. دو نفر باشد، بیشتر به ده تا که رسید دیگر هیچکس جز خدا حسابش را ندارد. در رساله هم هست. آقای پزشکیان خواست این را بیان کند. گفت: یک مثال بزنم. گفت: شما اگر یک انگشت داشته باشی با آن شماره تلفن می‌گیری. به کسی گفتم: شغل شما چیست؟ گفت: تلفنچی! گفتم: شما ده تا انگشت داری. تلفنچی یک انگشت هم داشته باشد بس است. این نه تا را چه می‌کنی؟ گفت: فکر نکرده بودم. گفتم: از همه انگشت‌هایت کار بکش نه از یک انگشت! اگر دو تا انگشت داشته باشی سطل ماست بلند می‌کنی. اگر سه تا داشته باشی پرتقال را از روی زمین برمی‌داری. اگر چهار تا داشته باشی، سطل آب را بلند می‌کنی. اگر پنج تا داشته باشی، آمپول هم می‌زنی. یعنی هر انگشتی اضافه شود کاربردش مضاعف می‌شود. ده تا که شد دیگر حساب و کتاب ندارد. یعنی در طول تاریخ بشریت هیچ انسانی پیدا نشده که بگوید: یک کاری برای من پیدا شد که یازده انگشت نیاز داشت و من چون ده تا انگشت داشتم مرا استخدام نکردند. یعنی به ده تا که رسید دیگر حساب و کتابی ندارد.

https://telegram.me/seratsadegh

امیرالمؤمنین فرمود: 

هرچه خواستم پیغمبر به من داد جز یک چیزی. چانه زدم به من نداد. گفتم: یا رسول الله! اجازه بدهید من اذان بگویم. فرمود: اذان را باید بلال بگوید.

https://telegram.me/seratsadegh

استاد قرائتی

 

من از آقای انصاری شنیدم که همیشه نزد امام بود. روزهای آخر عمر امام، گاهی چشم‌هایش را باز می‌کرد و نگاه می‌کرد. یکبار چشم‌هایش را باز کرد و گفت: آقای انصاری اگر من خواب بودم و اذان گفتند، مرا بیدار کن. گفتم: چشم! این را گفت و لحظاتی خوابش برد. اذان گفتند. رفتم بالای سر امام بیدارش کنم، دلم نیامد. چون سرم به دستش بود. پیرمرد هشتاد ساله! یک خرده ایستادم، گفتم: گفته مرا صدا بزن. صدایش نزدم! لحظاتی بعد خود امام بیدار شد. گفت: وقت اذان شد؟ گفتم: بله آقا، گفت: کی؟ گفتم: ده دقیقه پیش اذان گفتند. گفت: چرا مرا صدا نزدی؟ مگر به شما نگفتم: مرا صدا بزن. احمد بیا! از اول عمرم نمازم را اول وقت خواندم. چرا روز آخر عمر ده دقیقه دیر !

https://telegram.me/seratsadegh

استاد قرائتی 

. امام 28 سال پیش از دنیا رفت، دو سه سال قبل، سی سال پیش من ریش‌هایم سفید نبود. جوان بودم. رفتم خدمت امام گفتم: اگر کسی نزد شما اشکال کند، ضد ولایت فقیه است؟ گفت: نه، ما معصوم نیستیم. گفتم: دو تا اشکال به شما دارم، ولی خجالت می‌کشم، مثل اینکه چراغ قوه بخواهد به خورشید اشکال کند. حیا هم خوب چیزی است. اما جلوی فهم را هم نمی‌شود گرفت. هم می‌خواهم بگویم حیا می‌کنم، هم می‌خواهم نگویم اذیت می‌شوم و در دلم مانده است. گفتم: شما یک جاهایی نماینده می‌گذاری که ضرورتی ندارد. مثلاً نهضت سواد آموزی بزرگترها هم می‌خواهند سواد یاد بگیرند، خطری درونش نیست. از اول انقلاب تا الآن ذره‌ای فتنه در نهضت سواد آموزی نبوده است. چون یاد دادن آب، بابا و تخته سیاه و موکت و گچ است و با چهار نفر بی سواد! این خطری نداشته است ولی شما نماینده داری. یا مرحوم آقای غیوری، گفتم: آقای غیوری نماینده امام در هلال احمر است، هلال احمر کارش چیست؟ یک جایی سیل می‌آید می‌خواهند پتو بدهند. نماینده ندارد. حالا فرض جایی هم پنجاه تا پتو می‌دزدند. دیگر این خطری ندارد. یک جا که مهم است شما نماینده نداری. گفت: کجا؟ گفتم: آموزش و پرورش و دانشگاه! این کتاب‌های درسی صدها میلیون چاپ می‌شود سطر به سطرش را می‌خوانند و گاهی در این کلمات یک کلمات خیانت باری است. این کلمه بار منفی دارد. شما در کتاب‌های آموزش و پرورش و کتاب‌های دانشگاه نماینده نداری ولی در هلال احمر و نهضت سواد آموزی نماینده داری. یکی هم در اتاق پخش تلویزیون. تلویزیون چه چیزی پخش می‌کند؟ گاهی وقت‌ها بعضی فیلم‌ها بدآموزی دارد. شما در مرزهای فکری و نسل نو و میلیونی نماینده نداری. این اشکال من بود. ایشان فرمود: من در حرف شما تأمل می‌کنم. گفتم: اجازه بدهید یک دقیقه هم غیبت کنم. چون غیبت حرام است ولی باید به رهبر گفت که فلان مسئول دسته گل آب داده است. حضرت امیر پول می‌داد که غیبت بشنود. می‌گفت: این پول را بگیر و برو از فرماندار فلان جا بازرسی کن و به من گزارش بده. «وَ ابْعَثِ‏ الْعُيُونَ»‏ (نهج‏البلاغه، نامه 53) یعنی پول کرایه‌اش را هم بده، آنجا برود عیب‌ها را در بیاورد، بیاید به من بگوید: مملکت چه خبر است. گفتم: اجازه بدهید یک دقیقه غیبت کنم. ایشان یک مقداری تأمل کرد و گفت: چه می‌خواهی بگویی؟ گفتم: فلانی آدم خطرناکی است. اشکالی ندارد که ما کوچکترها یک چیزی را بفهمیم که بزرگترها متوجه نشوند. حیوان‌ها زلزله را زودتر از آدم‌ها می‌فهمند. فلانی آدم خطرناکی است به این دلیل. ایشان فرمود: در این جمله شما هم تأمل می‌کنم. ما دو تا حرف زدیم و هردو را فرمود: تأمل می‌کنم. آمدم به کسی که کنار آقا نشسته بود، گفتم: ما دو تا حرف زدیم، امام هردو را فرمود: تأمل می‌کنم. این یعنی چه؟ یعنی آفرین! برو گمشو! این کلمه تأمل در فرهنگ امام جایش کجاست؟ گفت: امام خوشش آمد. ما دست امام را بوسیدیم و در کوچه جماران می‌رفتیم، سی چهل متر که رفتم، دیدم حاج احمد آقا بدون عبا درون کوچه آمد گفت: حاج آقای قرائتی برگردید! من برگشتم و گفت: شما خانه داری؟ بله، از خودت است؟ بله، بدهکار هستی؟ نه. ماشین داری؟ بله. بدهکار نیستی؟ نه، هیچ طلبی نداری؟ نه. گفت: خداحافظ! من گفتم: یعنی چه؟ ایشان سی چهل متر بدون عبا درون کوچه آمد. پرسید: خانه داری؟ ماشین داری؟ من اینطور فهمیدم که امام گفته: برو ببین شیخ اگر خانه ندارد، ماشین ندارد، هرچه ندارد به او بدهید. یعنی من به امام گفتم: دو تا اشکال دارم. امام فرمود: برایش خانه بخرید. الآن اگر به وکیل و وزیر و نماینده مجلسی اشکال بگیریم، برایت خانه می‌خرد؟ تو را می‌فرستد جایی که عرب نی می‌انداخت!

https://telegram.me/seratsadegh