سیدمهدی قوام ره
سید مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران بود . هر کس که میشناختش می گفت مرد خدا بود . همه به ایشان ارادت داشتند . یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند که باور کردنی نبود. زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت… @seratsadegh
شهید مطهری در باره شخصیت جناب قوام نوشته اند :
مرحوم آقا سیدمهدی قوام ، واقعا مرد وارسته و دارای ذوق لطیف و عالیی بود .
سپس می فرماید برایم نقل کردند که آن مرحوم با ذوق لطیف و عالی آیه ی شریفه
زیر را بر بدن انسان تطبیق می داد:
و من اظلم ممن منع مساجدالله ان یذکر فیها اسمه ،
ستمگر تر از آنکه مانع می شود از اینکه یاد و نام خدا در مساجد برده نشود کیست؟
او این آیه را تطبیق می داد بر این که بدن و اندام هرکسی مسجدی است برای روح او.
و
این مسجد باید جای ذکر خدا باشد و مانع شدن به هر شکلی از این که بدن ظرفی برای ذکر خدا باشد ظلم و ستم است."
الهی پیوسته بدنمان مسجد روحمان باشد .
منبع آشنایی با قران کریم
شهید مطهری
@seratsadegh
آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:
آقا سید مهدی قوام رضوان الله تعالی علیه مرد بسیار یزرگ و با سعه صدری بود، اعجوبه ای بود! شبی دزدی وارد منزلش می شود همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود آقا سید مهدی بیدار می شود، با کمال خونسردی به او می گوید:
می خواهی این فرش را چه کنی؟ دزد می گوید: می خواهم آن را بفروشم.
آقا سید مهدی می گوید: اگر بفروشی آن را از تو خوب نمی خرند، من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد. برو آخر بازار عباس آباد، بگو سید مهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو!
بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.
@seratsadegh
یخ آب می شود گریه می کنیم اما عمر ...؟
سید مهدی قوام یه روز از مجلس روضه داشته برمیگشته خونش که یهو یه چیزی توجهش رو جلب میکنه. می شنوه که یه شخص داره های های داد میزنه و گریه میکنه…..
میره جلو تر و میبینه که تو میدون شهر هیچ کاسبی نمونده به جز یه یخ فروش که داره داد میزنه: که آهای مردم بیایید یخ های منو بخرین،این همه سرمایه ی منه، سرمایه ام داره آب میشه و از بین میره…
وقتی سید اون صحنه رو میبینه همه یخ های اون مرد رو میخره و خودش هم میشینه کنار دست اون مرد یخ فروش شروع میکنه به گریه کردن…
مرد یخ فروش میپرسه شما چرا گریه میکنی؟
سید میگه تو با این کارت چه درسی به من سید مهدی دادی….. تو یخ هات داشت آب میشد این همه داد زدی گریه کردی…..
من چیکار کنم که عمرم آب شد….
@seratsadegh
بــه نــام خـــدایے که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را نــــداریـــم