سفرنامه ۱
سید ماهها ، رمضان خدا نزدیک نزدیک شده است و بنده هم باید به میان قوم و شهرم بروم 
دین محمدی(ص)می گوید اگر یک نفر هدایت شود ارزشش بالاتر از همه چیزهای است که خورشید بر آن می تابد!
حسنک کلاس سومم بیدار است و
 می داند باید یک ماه بابایش را نبیند ولی من بابا هم دلم قبول نمی کند تا او بیدار است اسباب و وسایل سفرم را آماده کنم .
صبح زود که او خواب بود ضربتی آماده شدم .دوست داشتم خداحافظانه او را ببوسم اما از بیدار شدنش ترسیدم و فقط با نگاهیی خاص به صورت معصومش خداحافظی کردم!
پنج بار آیت الکرسی خواندم تا باز زنده بمانم . زنده بمانم شاید مصداقی برای روایت پیامبر بشوم که فرمود همه خوشبختی ها در این است که انسان عمری طولانی داشته باشد و در راه خدا خرجش کند. دوست داشتم زنده بمانم تا نه چشمان بدرقه گر قمیم گریان شوند و نه چشمان مادر هشتاد  و  چند ساله کوهدشتیم .
آیت الکرسی آرامش لازم را بر جسم و جانم نازل کرد .
فاصله منزل تا کمربندی قم دلتنگ تنهایی خود شدم و به خویشتن گفتم ای صادق روزی تنها و تنها به سفر آخرتی می روی ! امروز با ماشینت و روی زمین و در روز روشن تنها می روی و فردایی با کفنی در درون زمین جایت خواهند داد!
@seratsadegh

سفرنامه ۲
همه کسانم  را در قم جای گذاشتم . در کمربندی قم از مسیری رفتم که شاید بنده خدایی را نیز سوار کنم هم او را به مقصد برسانم و هم  از دین بگویم و تبلیغم را شروع کنم ولی فقط یک نفر آمد و
 گفت گلپایگان؟
ای صادق!
وقتی کوچه و خیابانها پر از ماشین هستند و گاه زن و مردی که زیر یک پتو می خوابند دو ماشین دارند ، در کمر بندی قم دنبال رفیق سفر می گردی؟!
در این تنهای در سوژه های سخنرانی یک ماهه ام دقت و تامل بیشتری کردم تا این که به جایگاه سی انجی اراک رسیدم .پمپ چی که شخصی گردن کلفت و شکمی بر آمده داشت و عمرش به آخرهای جوانیش رسیده بود، آمد گاز را به ماشینم وصل کند، 
سلامی و تبسمی گرم تقدیمش کردم و دستی به شکمش زدم و گفتم آماده ی مهمانی خدا هستی؟!
گفت حاج آقا !
علمای دین گفته اند روزه بر ما پمپ چیها واجب نیست!
گفتمش هرکسی کاری را بخواهد انجام می دهد و هرکس هم بخواهد کاری را ترک کند بهانه ای برای ترک کردن پیدا می کند!
گفت حاج آقا!
خرما هم نیست که بخوریم !
گفتم از گردن و شکمت پیداست بالاتر از خرما هم دارید.
گفت این شکم ، شکم دارایی نیست و شکم غم است !
گفتم شکم و همه وجودت می گوید غمبار نیستی!
گفت حاج آقا من چند سال داشته باشم؟!
گفتم سی و چند سال 
گفت آن چند ساله مهم است بگو سی و چند سال دارم؟
گفتم سی و پنج سال 
گفت آیا در این سن  مویی از سر و ریشی سفید می شود ؟!
گفتم آری و نمونه ها فراوانند.
او ماند ولی با توجه به این که فشار شکم و زور شیطان زیاد است ای بسا در این ماه خدا هم، به مهمانی شیطان برود.
@seratsadegh

سفرنامه ۳
از اراک رد شدم  و وارد سر زمین لرستان شدم. از روستای ... که کنار جاده بود شخصی با سوز و گدازی خاص تقاضای سوار شدن داشت!
او را سوار کردم . بلند قد بود و پنجاه و هفت سال داشت چون عمامه و  لباسهایم را دید متوجه شد طلبه هستم تشکرهایش بیشتر و 
درد دلهایش را آغاز کرد.
از هرج و مرج و بالا و پایین شدن قیمتها گفت که تراکتورش را خونسردانه فروخته بود و سپس گرفتار این گرانی و جو گرانی شده بود!
از اینکه تک پسرش در سن جوانی به دیابت مبتلا شده بود نالان بود.
از اینکه رحم و مروت و انصاف  بسیار کم شده بود به شدت گله داشت.
از زیادی فساد  و زمینگیر بودن زنش گله کرد و گفت روزی به اراک رفته ام زن جوانی آمده است و گفته است شوهرم مرده است و یک بچه مریض دارم کمکم کن!
گفت هزارتومان به او دادم اما او گفت هزار تومان کم است پانزده هزارتومان بده تا کامیابت کنم!
مسافر پنحاه و هفت ساله من گفت چون آن زن گفت شوهرم مرده است به قصد ثواب بردن همراهش شدم او  مرا به باغی برد !
به باغبان گفتم این زن را 
می شناسید ؟!
گفت آری 
هم خودش و هم شوهرش معتاد هستند و من خودم مشتری برایش می آورم و او با این پولها مواد تهیه می کند!
مسافرم گفت تا فهمیدم شوهر دارد بر گشتم و استغفرالله گفتم.
یا للعجب ۵۷سال داشت و خیال می کرد هر زنی که شوهر نداشته باشد نیازی به عقد ندارد و ...!
به او گفتم خانمی که شوهر داشته باشد که با هیچ عقدی حلال نمی شود.
زنی که شوهرش مرده باشد بدون عقد حرام است و فلان کار  خلاف با او، سگنسار دارد !
او از اینکه این مسله را نمی دانست بسیار ناراحت شد و گفت این کار توبه دارد؟
گفتم آری اگر کسی واقعا توبه کند بخشیده خواهد شدـ
او در حدی به هم ریخت که مقصدش را هم ندید و چند کیلومتر بعد از مقصدش پیاده شد .
او پیاده شد و به خویشتن گفتم واقعا این که در متون دینی آمده است اعظم المصائب الجهل ، بزرگترین مصیبت جهل است ، نکته بسیار به جایی است.
@seratsadegh